سخنران معروفی در یک جلسه ی سخنرانی یک اسکناس با ارزش از جیبش در آورد وپرسید؟ چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه ی حاضرین بالا رفت. او گفت:بسیار خوب من این اسکناس را به یکی ازشما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم و سپس در مقابل نگاههای متعجب اسکناس را مچاله کردوپرسید:چه کسی مایل است هنوز این اسکناس را داشته باشد ؟ و باز دست همه ی حاضرین بالا رفت. بار دیگر اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگدمال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید . بعد اسکناس را برداشت و سوال را دوباره تکرار کرد وباز هم دست همه ی حاضرین بالا رفت . سخنران گفت:دوستان من :با این بلاهایی که من سر این اسکناس آوردم از ارزش آن چیزی کم نشد و همه ی شما خواهان آن هستید ...
در زندگی واقعی هم همینطور است ;ما خم میشویم ...مچاله میشویم و احساس میکنیم پشیزی ارزش نداریم ولی این گونه نیست و صرفنظر از این که چه بلاهایی سرمان آمده باشد.هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبه رو میشویم;خاک آلود میشویم...ولی هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند آدم با ارزشی هستیم.